
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند

ای دل بكش یا كشته شو غم را در اینجا ره مده

گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟
غم با همه بیگانگی ، هر شب به ما سر میزند

|
حسن جان دوستت دارم ...
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بكش یا كشته شو غم را در اینجا ره مده
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟ غم با همه بیگانگی ، هر شب به ما سر میزند
+ نوشته شده توسط راهین در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت
18:22 |
روبروم شب و سیاهی , بی کسی پشت سرم
دارم از نفس میفتم توی هجوم سایه ها کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ... نذار از نفس بیفتم ، تویی تنها راه چاره
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی !!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی ... زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد ... تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه ... اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی ؟؟؟ !!! رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا ...
اگه که خالیه دستام ، اگه هیچی ندارم عوضش برای تو یه قلب دیوونه دارم
سردی نگاهو بشکن , فاصله سزای ما نیست تو بمون واسه همیشه , این جدایی حق ما نیست بودن تو آرزومه , حتی واسه یه لحظه می میرم بی تو خوندن من یه بهانه است , یه سرود عاشقانه است من برات ترانه می گم , تا بدونی که باهاتم تو خود دلیل بودنم , بی تو شب سحر نمی شه می میرم بی تو من عشقت رو به همه دنیا نمیدم , حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم با تو می مونم واسه همیشه اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم , واست می میرم جواب دنیا رو میدم با تو می مونم واسه همیشه خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم , توی تنها ییام فقط به تو فکر می کنم با تو می مونم واسه همیشه
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذار باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
+ نوشته شده توسط راهین در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت
20:36 |
منم پروانه ی آن شمع سوزان تویی زیبای من ای مهربان سراسر همه عشق است وجودم پس بمان با من بمان
+ نوشته شده توسط راهین در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت
21:12 |
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
لحظه هجوم غربت لحظه اي كه تو رفتي سيل غم زندگيمو برد وقتي كه پل و شكستي تو بخير ما به سلامت عاشقي به ما نيومد بانوي عزيز عشقم بد تر از همه در اومد اشتباه بود اشتباه بود دل به تو بستن گناه بود چه شبايي گريه كردم تو بحالم خنده كردي آغوش خداحافظي رو حتي حوصله نكردي نه تو عاشقم نبودي، مشت تو وا شده پيشم ديگه دارم توي حق حق گرگ بارون زده ميشم اشتباه بود اشتباه بود دل به تو بستن گناه بود
هرگاه يك مسيحي ميميرد بر سر مزارشصليبي مي اويزند تا همه بدانند كه انجا
گوريست تو نيز بر گردنت صليبي بياويز
تا همه بدانند كه سينه ي توگورستان عشق من است
این چه دردست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای تو می نویسم .... یک نفر...... یک جایی........... در حال فکر کردن به توست.
+ نوشته شده توسط راهین در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت
16:41 |
امشب تا صبح بیدار خواهم ماند
و برایت گریه خواهم کرد
به خاطر غم از دست دادنت
امشب دفتر عشقت را دوره خواهم کرد
وتا خود صبح دوستت خواهم داشت
بیشتر از جانم،
بیشتر از همیشه
و اما فردا نه
فردا فراموشت خواهم کرد
انگار هیچ وقت برایم نبودی
و قلبم را ازت پس خواهم گرفت
و دیگر دوستت نخواهم داشت
فردا برای همیشه
شما را ترک خواهم کرد
و دیگر هرگز شما را نخواهم دید
حتی در خواب وخیالم
از فردا شما را تنها خواهم گذاشت
تنها با رقیبانم
و من تنهای تنها خواهم رفت
بدون اینکه حتی ، پشت سرم را ببینم
بدون اینکه افسوسی بخورم
و جایی خواهم رفت که ،از شما دور دور باشد
جایی که دست شما به من نرسد
واین آخرین وداع من با شماست
چون همه راه ها برویم بسته است
دیگر فکرت را هم نخواهم کرد
انگار که هرگز شما را ندیده ام
امشب من ، برای شما غریبه ای هستم
ولی فردا،
شما برای من غریبه ای هستی که هرگز نمی شناسمت
وکاش امشب ،هرگز صبح نشود وتا ابد شب بماند
و کاش فردا ،هرگز نیاید
آمین
+ نوشته شده توسط راهین در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
14:20 |
بي چشم و رو تر از تو فقط تويي عزيزم
اين همه خوبي و باز گذاشتي اشك بريزم من كه همه دنيامو به پاي تو نوشتم واسه رهايي تو دلو گرو گذاشتم اين سند دلم رو بدون زدم به نامت خيلي بي چشم و رويي لعنت به اون مرامت هر كي سراغت اومد كه دلتو بگيره به هيشكي نه نگفتي خواستي دلم بميره براي بار سوم ميگم بي چشم و رويي خدا نياره اون روز بريزه آبِرويي تو اون روزا مي گفتي كه قدرمو ميدوني شايد واسه همين بود ميخواي بري نموني به اون دل سياهت به اون ذات خرابت لعنت ميدم بدوني نفرين شده جوابت مرا یک لحظه دریاب و نگاهی کن سکوت و مهر لب هایم نه از شرم است . درون چشم هایم خواهشی بر پاست دلم را میزنم دریا دلم را میکنم دریا درونت غرق خواهم شد خواهم گفت : با تو ..... نگاهم را نگاهی کن نگاهت سرد و خاموش است باکی نیست من آنرا تا ابد تا بی نهایت دوست خواهم داشت . + نوشته شده توسط راهین در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
13:16 |
دیگه آخر خطم...... بر شکسته های استخوان مردم مسجد بنا می کنند .... از برای عبادت... بتخانه می سازند با نام دین... و چه مذبوحانه بر گرد سنگ.. می چرخند هر سال با نام حج... و چند خانه آن طرف تر.. تن فروشی می کند یک زن.. از برای نان شب... خدا هم خنده اش می گیرد.. از این ریا و صد رنگی...
ميروي تا با نبودن عشق را پر پر کنی میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی خارها هم گل کنند
15
دلم برای تو تنگ است کجای پای حادثه لنگ است؟ تمام قلب نثار تو کردم اما تو دورتر از من و من بی خبر از تو ! کجای قصه ما ای عزیز می لنگد ؟ که تو بی خبراز من و من در انتظار تو هر دم . حکایت یعقوب و قصه یوسف که پیرهنی نیست تا ببویم من! تمام شب به گریه سرودم تمام شب ز خویشتن خویش پرسیدم گناه من چه بود اینک ؟ تقدیم به ........
+ نوشته شده توسط راهین در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت
13:59 |
" نگـــــــــــــــاه "
در رسوايي عشقي كه زمان برايت در تنگنا ست. خلواره ي ذهنت در انعكاس بد نامي است . از كدام نگاه آبستني اي پرستو! در پاييزان حيا ت عشق يا نفرت ! ...
پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.........
من مي خواستم تو به من عادت نكني من بهت عادت كردم
+ نوشته شده توسط راهین در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
14:18 |
ماروباش خيال ميكرديم كه يكي به فكرمون هست ميون اون همه وحشت توي اون كوچه ي بنبست مارو باش دل به كي بستيم چشم به راه كي نشستيم ما كه واسه خاطر تو فرق ماهو شكستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه براشفت تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقتو به چه قيمتي فروختي تو به فكر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب حتي اندازه ي چشمي كه يهو ميپره از خواب مارو ياش خيال ميكرديم هميشه يكي رو داريم يكي كه به وقت گريه سر روشونه هاش بزاريم
دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره!!! ای کاش می توانستم نشان دهم ، که تا کجا دوستت دارم .
![]() ![]() تو زيبا . تو ماه . تودوست داشتني . تو جذاب . تو بهترين . تو بي نظير . تو يه فرشته من دروغگو دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست. گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكديگــرنگــــاه كنيم
![]() من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه میمرد
باشد اشکهایم تا دور دست ها جاری شوند.تا عشقم هرگز نداند
روزی برای او گریسته ام.باشد که اشکهایم تا دور دست ها بروند.سپس همه چیز
را فراموش کنم رویاهایم را از یاد می برم.رویاهایی که مال من بودند
رویاهایی که نمی شناختم. اگر دیوارها فرو بریزند عشق همه چیز را در اختیار می
دیگر برایش مهم نیست که ممکن چیست و نا ممکن چیست.برایش مهم نیست
که می توانیم یا نمی توانیم معشوقمان را در کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم
گیرد
![]() + نوشته شده توسط راهین در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
18:52 |
انسانها از بودن در دوران کودکی زود ملول می شوند عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند و با نگرانی نسبت به آیندشان حالشان را از یاد می برند آنچنان زندگی مس کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و طوری میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده
برای تو می نويسم و برای تو شعر می سرايم .. ای تنها ستاره هستی بخشبرای تو می نويسم برای تو که از جان و دل دوستت دارم . برای تو می نويسمتا بدانی جز تو چيزی برای نوشتن ندارم .... برای تو می نويسم زيرا بدون توتنهايی با تمام ابعادش حس می شود.. از تو می گويم وبرای تو جان می دهمای آرامش دهنده ی قلب کوچکم ... زيباترينم .... مهربانترينم و عزيز ترينمبه نوای آسمانی و دل انگيز تو تا ابد نيازمندم ! به گرمی دستان سبزتبه نگاه هميشه آفتابی ات و به لبخند های بارانی ات محتاجمزندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد...
از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بياموزند که انسانهايي هستند که آنها را دوست دارند اما نمي دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند به نزدیک آن قفس کنار پنجره رفتم آن را باز کردم تا آن پرنده زیبا آزاد گردد ولی آن هنگام که آن پرنده به سوی آسمان پر گشود معصومانه به زمین افتاد! به قفس نگریستم، نه...! نه...! آن پرنده بالهایش را درون قفس جا گذارده بود! آری...! آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود آخر، آن پرنده زیبا به میله های آهنی آن قفس دلباخته بود عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام مشكلات غرور ما را میشكند و سنگدلی ما را برطرف میكند. مشكلات ما را به یاد دردمندان میاندازد. مشكلات ما را به فكر دفاع و ابتكار می اندازد. مشكلات ارزش نعمت های گذشته را به ما یادآوری میكند. مشكلات توجه ما را به خدا بیشتر میكند. مشكلات كفاره گناهان است
+ نوشته شده توسط راهین در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
11:48 |
|
|