روبروم شب و سیاهی , بی کسی پشت سرم
دارم از نفس میفتم توی هجوم سایه ها
کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها
اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ... نذار از نفس بیفتم ، تویی تنها راه چاره
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی !!!
غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی ...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد ...
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه ...
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی ؟؟؟ !!!
رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا ...


اگه که خالیه دستام ، اگه هیچی ندارم
عوضش برای تو یه قلب دیوونه دارم

سردی نگاهو بشکن , فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه , این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه , حتی واسه یه لحظه
می میرم بی تو
خوندن من یه بهانه است , یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه می گم , تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم , بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم , حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم , واست می میرم جواب دنیا رو میدم
با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم , توی تنها ییام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذار باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ نوشته شده توسط راهین در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت
20:36 |